

امروز من را ببخشید اگر این نوشته به طرز فجیعی لخت است
البته اولش لخت نبود ها من لختش کردم
بنابراین اگر زیادی با ادب هستین یا اینکه خیال می کنید باادب هستین و یا اینکه دوست دارید دیگران اینطوری خیال کنند ، با فشار ضربدر قرمز سمت راست بالا از این صفحه خارج شوید
داشتم می گفتم
من آدم حساسی بودم . خیلی حساس . خیلی خیلی حساس . آنقدر حساس که بادیدن یک تی شرت تنگ احساس تنگی میکردم ، و بادیدن شلوار بگ گشاد ، احساس گشادی البته نه گشادی پایین
من آدم حساسی بودم . آنقدر حساس که دیدن ماهی شب عید در تنگ بلورین نفسم را بند می آورد و تماشای سوسک له شده زیر چرخهای دوچرخه ی برادر ، احساس شرم انگیز برادر قاتل ! ، را در ذهنم به طرز فجیعی می پاشید .
من آدم حساسی بودم خیلی حساس آنقدر حساس که فوتبال تیم ملی محله را با تیم ملی اون محله ، برای عبور عشوه ایی وزغ زشت و منفور بدبو ، از محوطه ی جریمه ی حریف تعطیل می کردم .
آنقدر حساس که هندوانه را قبل از آب دادن سر نمی بریدم .
خیلی آدم حساسی بودم
آنقدر حساس که دلم برای دیر کردن پرستوی سفر کرده ی دالان تنگ و تاریک خا نه مان
تالاپ تالاپ .
تالاپ تالاپ می کرد .
اما کم کم یاد گرفتم
از این اصطکاک وحشتناک دیروز و امروز یاد گرفتم که : خیلی چیز ها اصلا به ما ربطی ندارد
از زیبایی نومید کننده ی مغازه های بالا ی شهر، یاد گرفتم که خیلی چیز ها به ما اصلا مربوط نمی شود
به ما چه ربط دادن های زیادی در این دنیا هست که به ما هیچ ربطی ندارد
اصلا به ما چه ربطی دارد که سارا ، دختر کوچک همسایه ی پایینی ، در فاحشه خانه های بالا ی شهر عرق جبین می ریزد و نان از عمل خویش می خورد ؟
اصلا به من چه ربطی دارد که عفت خانم زن بیوه ی غیور آقای قصاب برای پول نسخه ی کودک سه ساله ی تب دارش ، با داروفروش شصت ساله پچ پچ زیر لحافی دارد ؟
اصلا به من چه ربطی دارد که خرج عمل پیرمرد هفتاد ساله ی زیر شیروانی علی آقا اینا ، از لاس زدن دختر هفده ساله اش با ممد آقا و علی آقا و حسن آقا و ایرج خان و آقا محسن و کیومرث خان و ...جور می شود ؟
اصلا به من چه ربطی دارد که سارق مسلح خوفناک اخمخ بانک سر خیابانمان همان علی کوچولوی نمکین خوشگلی است که روزی کنار کوچه، واکس می زد و بیست تومان بادردرسر از هر واکس. و هزار تومان سیلی می خورد از بقال و کاسب و پلیس و مامور شهرداری ؟
اصلا به ما چه ربطی دارد اساس ریخته در خیابان
اصلا به ما چه ربطی دارد اشک های پنجاه تومانی
اصلا به ما چه ربطی دارد که هنوز در گوشه ای از جهان آنوفل آدمهایی را داغدار می کند
اصلا به ما چه ربطی دارد شکمهایی بالا آمده از زور خوردن
اصلا به ما چه ربط دارد شکمهای بالا آمده از زور نخوردن
اصلا به من چه ربطی دارد این چیز ها ؟
من یاد گرفتم که اصلا به من چه ربطی دارد
به ما هیچ ربطی ندارد
وحشتناک
پا ورقی :
من به طرز وحشتناکی امشب خودم هستم
امروز وقتی اشکهای کودک سه ساله ی افغانی را دیدم که مامور شهرداری بساطش را با کتک از دستش گرفته بود گریه کردم برای کوچولوی هفت ساله ی افغانی گریه کردم . می فهمید چی میگم ؟ گریه کردم . اما بعد از چند ساعت از یادم رفت انگار اصلا کودکی وجود نداشته و فقری و کتکی و دلی که فجیع شکسته بود .
به هر حال به من چه ربطی دارد ؟ .

نمي دانم چرا هميشه اتفاقها زودتر از ان چيزي رخ مي دهد كه فكرش را هم نمي كنيم .
نمي دانم چرا لحظه هايي كه دوست داري زود دست دوستي به طرفت دراز مي كنند اما… امان از لحظه هايي كه دوست داري هر چه زودتر فرا برسند ، انقدر رنج انتظار را برا دلت شكنجه مي كند تا چشمه هاي اشك هم ديگر پاسخ گوي آن نيست
نمي دانم چرا ديگر خستگي ها و تنهاييها به شادي و با هم بودن مبدل نمي گردد . …
نمي دانم چرا مي بينم و دلتنگم ، هستم و نيستم ….
نمي دانم چرا خالي از هر گونه احساسي به ثانيه ها مي نگرم ….
نمي دانم چرا به هر افقي مي نگرم ،خاطره اي را در ذهن مي سازم و با آن ، رنج آن سه حرفي را تاب مي آورم ….
نمي دانم چرا هر لحظه كه مي گذرد ديرتر مي رسم ….
نمي دانم چرا ديگر بودن مهم نيست ،اين رفتن است كه معنا مي دهد ….
ديگر نفس نمانده است ، گفتني ها فراوان و وقت اندك . دردودلها بسيارو زبان كوتاه.


در كوچه باغهاي بي كسي صداي ترنم عاشقانه باران سوز دلم را همراه مي گيرد و آن
هنگام كه بادها سرود زندگاني مي سرايند چشمان من فقط در پی نگاه از دست رفته اي
بود كه ناگهان خود را پنهان نمودند.آن دستان پراز بيتهاي سهراب مرا در غبار بي امان
زمان رها كردند و نمي دانم تقصيرم متوجه چه بود؟ در مغزم اين جمله را تكرار مي كردم
دو خط موازي هيچگاه به هم نمي رسند.


اما شاید می دانم ... دلتنگی ... دور بودن از عطر نفسهایی که برایم مقدس است شنیدن تپش های قلبی که هر کدامش زندگی دوباره است . نمی دانم چه طور توانستی دل سنگی ام را خالی از هر گونه غرور کنی تا این سان راحت و بی تکلف بگویم ........
دوستت دارم.




